در شمارههای قبلی دیدیم که تلاش برای اجتناب از تجربه کردن افکار و هیجانهای دشوار، ما را از انسانی که میخواهیم باشیم و زندگیای که میخواهیم داشته باشیم دور میکند. همچنین چاره را در تمایل به تجربه کردن رویدادهای درونیمان دیدیم. حال ببینیم وقتی فرآیندهای ذهنی به جای کمک به پیش رفتن در مسیر ارزشها، مانعمان میشوند، چه میتوانیم بکنیم.
یکی از کارهایی را در نظر بگیرید که انجام آن به شما احساس سرزندگی و معناداری میدهد. این کار میتواند مسافرت، یادگیری زبان، ورزش، ابراز علاقه به عزیزان یا هر رفتاری باشد که قصد انجام آن را دارید، اما معمولاً یا به زمان و مکان دیگری موکول میکنید یا به کلی از خیرش میگذرید. تصور کنید همین الان بخواهید قدمی برای انجام این کار بردارید. متوجه شدید ذهنتان چه گفت؟ «همین الان؟ مسخره!»، «الان که نمیشه!»، «دوباره شروع شد، بازم مطالب انگیزشی»، «چه تصور خوبی! باید جالب باشه، صبر کن تا آخر بخونم». حتی پیشنهاد تصور اقدامی در این مسیر با هجوم افکار همراه است. ذهن شروع میکند به ارزیابی این پیشنهاد، قضاوت کردن آن، راه حل پیدا کردن، مرور گذشته و پیشبینی آینده، داستانسرایی و دلیلتراشی و غیره. وجود چنین افکاری به خودی خود نمیتواند جلو ما را بگیرد. همۀ ما تجربۀ رفتار کردن بر خلاف افکارمان را داریم. اینطور نیست؟ یک لحظه مکث کنید. اگر به هر چیزی از ذهنمان میگذرد عمل میکردیم الان کجا بودیم و چه روزگاری داشتیم؟ پس با چیزی که امروز قرار است به آن بپردازیم غریبه نیستید.
کارکرد طبیعی ذهن این است که ارزیابی کند، قضاوت کند، مسائل را حل کند و از تجربههای گذشته برای پیشبینی آینده استفاده کند. مشکل وقتی شروع میشود که ما تولیدات ذهن را عین واقعیت در نظر میگیریم. وقتی ذهنمان میگوید «این بار هم بعد از چند روز رژیمات را ادامه نمیدهی»، «تنهایی ورزش کردن خسته کننده است» یا «اول باید بفهمی چرا دفعه پیش بهت کم محلی کردند»، ما با این افکار طوری برخورد میکنیم انگار که واقعیت دارند. به محض شنیدن چنین جملاتی در سرمان، رژیم را میشکنیم، ورزش را کنار میگذاریم یا به جای رفتن پیش عزیزانمان، راه را به سمت خانه کج میکنیم. طبیعی است که حق داشته باشیم این قدر به ذهنمان اعتماد کنیم. همین ذهن است که بارها جان ما را نجات داده و پیشرفت و آسایشمان را مدیون او هستیم. وقتی میخواهیم از خیابان رد شویم. در سرمان میشنویم «اونجا خطکشی هست»، «اول به چپ نگاه کن»، «حالا به راست»، «صبر کن بذار ماشین سفیده رد بشه»، «حالا برو». به این ترتیب صحیح و سالم به آن طرف خیابان میرسیم. همچنین وقتی میخواهیم با کسی سرصحبت را باز کنیم در حالی که قبلاً تجربۀ تلخی از رابطۀ عاطفی داشتهایم در سرمان میشنویم «بازم میخوای نه بشنوی»، «از قیافهاش معلومه که از اون دروغگوهاس»، «هیچی نگو». و به این ترتیب خودمان را از داشتن رابطۀ صمیمانه محروم میکنیم. اموری در زندگی هست که ذهن نمیتواند آنها را پیشبینی و کنترل کند. پدیدههایی هست که مسئله نیستند اما ذهن تلاش میکند آنها را مسئله جلوه دهد و برایشان راه حل پیدا کند. نمیتوانیم به ذهن خرده بگیریم چون کار طبیعیاش را انجام میدهد. اینجاست که میگوییم شنونده باید عاقل باشد.
برای اینکه از این رابطۀ ارباب-رعیتی با ذهن خارج شویم و از ذهن به عنوان یک مشاور و خدمتگزار استفاده کنیم، لازم است بین آنچه در سرمان میشنویم و رفتاری که انجام میدهیم فاصلهای بیندازیم. در این فاصله فرصت داریم بسنجیم که آیا در آن لحظه عمل کردن بر اساس افکارمان ما را به انسانی که میخواهیم باشیم و زندگی که میخواهیم داشته باشیم نزدیکتر میکند یا از آن دورتر میسازد. میتوانیم به عنوان تمرین چند دقیقه یک جا فقط بنشینیم و افکاری را که از ذهنمان عبور میکند تماشا کنیم. انگار ابرهایی را که از آسمان عبور میکنند تماشا میکنیم. ابرها (افکار) خودشان به آسمان (ذهن) میآیند. مدتی میمانند و تغییر شکل میدهند. سپس با سرعتِ خودشان از آسمان عبور میکنند. ما کنترلی بر آمدن، ماندن و رفتن آنها نداریم. فقط میتوانیم نظارهگر باشیم.
همانطور که آسمان فضای بینهایتی برای حضور ابرها دارد، در ذهن ما جای کافی برای همه جور فکری هست. نیازی نیست به محض اینکه فکری به ذهنمان آمد، دستپاچه بشویم و دست به عمل بزنیم. اگر به فکری که به ذهنمان میآید نچسبیم، این فکر بعد از مدتی جای خود را به فکر دیگری خواهد داد. اگر هم مدت بیشتری در ذهنمان باقی ماند باکی نیست، فضای کافی برای آمدن، ماندن و رفتن سایر افکار وجود خواهد داشت. بنابراین در این نشستنها و تماشا کردنها است که میفهمیم حق انتخاب داریم و مجبور نیستیم هر چه ذهنمان میگوید باور کنیم یا انجام دهیم. ذهن میگوید «دستت رو بخارون». ما نشستهایم. «ساعت چند شد؟»، ما نشستهایم. «فایده نداره، پاشو به زندگیت برس»، ما نشستهایم. «پاشو ببین کی اومده»، ما نشستهایم. به این ترتیب چرخ رفتار از چرخدندۀ افکار جدا میشود. حالا میتوانیم رفتارهایی را در پیش بگیریم که به زندگیمان سرزندگی و معنا میدهند، در حالی که ذهن بیوقفه به داستانسرایی مشغول است. مثل رادیویی که روشن است ولی ما مسیری را میرویم که انتخاب کردهایم. در شمارۀ آینده میبینیم که چسبیدن به برداشتها و تصوراتی که از خودمان داریم چطور میتواند مانع ما باشد.