دکتر مرتضی کشمیری

اشتراک‌گذاری:

واتس‌اپ
ایمیل
تلگرام

ذهن، ارباب شماست یا خدمتگزارتان؟

در شماره‌­های قبلی دیدیم که تلاش برای اجتناب از تجربه کردن افکار و هیجان­­‌های دشوار، ما را از انسانی که می­خواهیم باشیم و زندگی­ای که می­خواهیم داشته باشیم دور می­کند. همچنین چاره را در تمایل به تجربه کردن رویدادهای درونی­مان دیدیم. حال ببینیم وقتی فرآیندهای ذهنی به جای کمک به پیش رفتن در مسیر ارزش­ها، مانع­مان می­شوند، چه می­توانیم بکنیم.

یکی از کارهایی را در نظر بگیرید که انجام آن به شما احساس سرزندگی و معناداری می­دهد. این کار می­تواند مسافرت، یادگیری زبان، ورزش، ابراز علاقه به عزیزان یا هر رفتاری باشد که قصد انجام آن را دارید، اما معمولاً یا به زمان و مکان دیگری موکول می­کنید یا به کلی از خیرش می­گذرید. تصور کنید همین الان بخواهید قدمی برای انجام این کار بردارید. متوجه شدید ذهنتان چه گفت؟ «همین الان؟ مسخره!»، «الان که نمیشه!»، «دوباره شروع شد، بازم مطالب انگیزشی»، «چه تصور خوبی! باید جالب باشه، صبر کن تا آخر بخونم». حتی پیشنهاد تصور اقدامی در این مسیر با هجوم افکار همراه است. ذهن شروع می­کند به ارزیابی این پیشنهاد، قضاوت کردن آن، راه حل پیدا کردن، مرور گذشته و پیش­بینی آینده، داستان­سرایی و دلیل­تراشی و غیره. وجود چنین افکاری به خودی خود نمی­تواند جلو ما را بگیرد. همۀ ما تجربۀ رفتار کردن بر خلاف افکارمان را داریم. اینطور نیست؟ یک لحظه مکث کنید. اگر به هر چیزی از ذهن­مان می­­گذرد عمل می­کردیم الان کجا بودیم و چه روزگاری داشتیم؟ پس با چیزی که امروز قرار است به آن بپردازیم غریبه نیستید.

کارکرد طبیعی ذهن­ این است که ارزیابی کند، قضاوت کند، مسائل را حل کند و از تجربه­های گذشته برای پیش­بینی آینده استفاده کند. مشکل وقتی شروع می­شود که ما تولیدات ذهن را عین واقعیت در نظر می­گیریم. وقتی ذهن­مان می­گوید «این بار هم بعد از چند روز رژیم­ات را ادامه نمی­دهی»، «تنهایی ورزش کردن خسته­ کننده است» یا «اول باید بفهمی چرا دفعه پیش بهت کم محلی کردند»، ما با این افکار طوری برخورد می­کنیم انگار که واقعیت دارند. به محض شنیدن چنین جملاتی در سرمان، رژیم را می­شکنیم، ورزش را کنار می­گذاریم یا به جای رفتن پیش عزیزانمان، راه­ را به سمت خانه کج می­کنیم. طبیعی است که حق داشته باشیم این قدر به ذهن­مان اعتماد کنیم. همین ذهن است که بارها جان­ ما را نجات داده و پیشرفت و آسایش­مان را مدیون او هستیم. وقتی می­خواهیم از خیابان رد شویم. در سرمان می­شنویم «اونجا  خط­کشی هست»، «اول به چپ نگاه کن»، «حالا به راست»، «صبر کن بذار ماشین سفیده رد بشه»، «حالا برو». به این ترتیب صحیح و سالم به آن طرف خیابان می­رسیم. همچنین وقتی می­خواهیم با کسی سرصحبت را باز کنیم در حالی که قبلاً تجربۀ تلخی از رابطۀ عاطفی داشته­ایم در سرمان می­شنویم «بازم می­خوای نه بشنوی»، «از قیافه­اش معلومه که از اون دروغگوهاس»، «هیچی نگو». و به این ترتیب خودمان را از داشتن رابطۀ صمیمانه محروم می­کنیم. اموری در زندگی هست که ذهن نمی­تواند آنها را پیش­بینی و کنترل کند. پدیده­هایی هست که مسئله نیستند اما ذهن تلاش می­کند آنها را مسئله جلوه دهد و برایشان راه حل پیدا کند. نمی­توانیم به ذهن خرده بگیریم چون کار طبیعی­اش را انجام می­دهد. اینجاست که می­گوییم شنونده باید عاقل باشد.

برای اینکه از این رابطۀ ارباب-رعیتی با ذهن خارج شویم و از ذهن به عنوان یک مشاور و خدمتگزار استفاده کنیم، لازم است بین آنچه در سرمان می­شنویم و رفتاری که انجام می­دهیم فاصله­ای بیندازیم. در این فاصله فرصت داریم بسنجیم که آیا در آن لحظه عمل کردن بر اساس افکارمان ما را به انسانی که می‌خواهیم باشیم و زندگی که می­خواهیم داشته باشیم نزدیک­تر می­کند یا از آن دورتر می­سازد. می­توانیم به عنوان تمرین چند دقیقه یک جا فقط بنشینیم و افکاری را که از ذهن­مان عبور می­کند تماشا کنیم. انگار ابرهایی را که از آسمان عبور می­کنند تماشا می­کنیم. ابرها (افکار) خودشان به آسمان (ذهن) می­آیند. مدتی می­مانند و تغییر شکل می­دهند. سپس با سرعتِ خودشان از آسمان عبور می­کنند. ما کنترلی بر آمدن، ماندن و رفتن آنها نداریم. فقط می­توانیم نظاره­گر باشیم.

همانطور که آسمان فضای بی­نهایتی برای حضور ابرها دارد، در ذهن ما جای کافی برای همه جور فکری هست. نیازی نیست به محض اینکه فکری به ذهنمان آمد، دستپاچه بشویم و دست به عمل بزنیم. اگر به فکری که به ذهن­مان می­آید نچسبیم، این فکر بعد از مدتی جای خود را به فکر دیگری خواهد داد. اگر هم مدت بیشتری در ذهن­مان باقی ماند باکی نیست، فضای کافی برای  آمدن، ماندن و رفتن سایر افکار وجود خواهد داشت. بنابراین در این نشستن­ها و تماشا کردن­ها است که می­فهمیم حق انتخاب داریم و مجبور نیستیم هر چه ذهن­مان می­گوید باور کنیم یا انجام دهیم. ذهن می­گوید «دستت رو بخارون». ما نشسته­ایم. «ساعت چند شد؟»، ما نشسته­ایم. «فایده نداره، پاشو به زندگیت برس»، ما نشسته­ایم. «پاشو ببین کی اومده»، ما نشسته‌ایم. به این ترتیب چرخ رفتار از چرخ­دندۀ افکار جدا می­شود. حالا می­توانیم رفتارهایی را در پیش بگیریم که به زندگی­مان سرزندگی و معنا می‌دهند، در حالی که ذهن بی‌وقفه به داستان­سرایی مشغول است. مثل رادیویی که روشن است ولی ما مسیری را می­رویم که انتخاب کرده­ایم. در شمارۀ آینده می‌بینیم که چسبیدن به برداشت‌ها و تصوراتی که از خودمان داریم چطور می­تواند مانع ما باشد.

دکتر مرتضی کشمیری

اشتراک‌گذاری:

واتس‌اپ
ایمیل
تلگرام